زندگی
این مطلب برای من نیست و نویسندشم نمیشناختم که لینک بدم::
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند
خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب
خود را حفظ کنند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر
بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما
یخ زده می مردند
ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از
روی زمین محو گردد .
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که
از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند و زندگی کنند چون
گرمای وجود آنها مهمتراست
و این چنین توانستند زنده بمانند.
ایران
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
فردوسی
tamameh delam
man az diareh gham gar kolehbari talkhi daram ,,,,keh har az gahi ,,,,har az gahi ,,, mazeh talkhieh ,,,sharab ,oo, alcol,,,ghahveg talkh.... yad avareh dardeh zakhmi kohneh bar peikareh delam mizanad,......ba too boodan ra barayerh batoo boodan dost daram ,,,,, hataa angah keh dar aghosheh khasteh am nisti,,,,zakheh kohneam inbar dardeh sokooteh ghadimiash ra nadsht ,,har chand keh tarseh man az baz shoodan zakhmam hanooz jorateh baianeh atasheh dost dashtan ra az man beh yaghma bordeh ast,............."
نامه ایی از پدر و مادر به فرزند
فرزند عزیزم:
روزی که تو ما را در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و ما را درک کنی....
اگر ما در هنگام خوردن غذا خود را کثیف می کنیم، اگر نمیتوانیم خودمان لباسهایمان را بپوشیم، صبور باش.
و زمانی را به خاطر بیاور که ما ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردیم.
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبی را هزار بار تکرار می کنیم، حرفمان را قطع نکن و به ما گوش بده.
هنگامی که تو خردسال بودی، ما یک داستان را هزار بار برای تو می خواندیم تا تو به خواب بروی.
هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستیم، مارا خجالت نده و به ما غر نزن.
زمانی را به خاطر بیاور که ما برای به حمام بردن تو به هزار کلک و ترفند متوسل می شدیم.
هنگامی که ضعف ما را در استفاده از تکنولوژی جدید می بینی، به ما فرصت فراگیری آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به ما نگاه نکن...
ما به تو چیزهای زیادی آموختیم... چگونه بخوری، چگونه لباس بپوشی .... و چگونه با زندگی مواجه شوی .
هنگامی که در زمان صحبت، موضوع بحث را از یاد می بریم، به ما فرصت کافی بده که به یاد بیاوریم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستیم به یاد بیاوریم، از ما عصبانی نشو.
مطمئن باش که آنچه برای ما مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!
اگر مایل به غذا خوردن نبودیم، ما را مجبور نکن. به خوبی می دانیم که چه وقت باید غذا بخوریم .
هنگامی که پاهای خسته مان به ما اجازه راه رفتن نمی دهند ....
دستانت را به ما بده ... همانگونه که در کودکی اولین گامهایت را به کمک ما برداشتی .
و اگر روزی به تو گفتیم که نمی خواهیم بیش از این زنده باشیم و دوست داریم بمیریم ... عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید که ما چه می گوییم.
تو نباید از اینکه ما را در کنار خود می بینی احساس غم، خشم و ناراحتی کنی. تو باید در کنار ما باشی و ما را درک کنی و ما را یاری دهی، همانگونه که ما تو را یاری کردیم که زندگی ات را آغاز کنی.
ما را یاری کن در راه رفتن. ما را با عشق و صبوری یاری ده که راه زندگی مان را به پایان ببریم.
ما نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره به تو داشته یم خواهیم داد.
دوستت داریم فرزندم.
پدر و مادر ت
تو به من خندیدی و نمی دانستی
”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
دلم شکست
امروز دلم شکست, خرد شدم, نمیدانم آیا می توانم باز هم به ایرانی بودنم, افتخار کنم, یا نه.
نمیدونم کی نوشته؟
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را دیده ای ؟ »
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
« این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند
و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . »
فرشته پرسید : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نیست، اشک است. »
فرشته پرسید : « اشک دیگر چیست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ایمیل می فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
و خدا بزرگ بود و او بود که دانای اسرار است.
تنهایی
در دم از دوری و تنهایی نیست دردم از سختی و دلتنگی نیست
دردم از تشنگی خواسته هاست دردم از گسستن رابطه هاست
دردم از نمک پاشیدنهاست دردم از دلهوره رفتن هاست
که چه سخت است, ماندن و بودن دیدن ها
و چه سهل است, نماندن و نبودن و ندیدن ها
من نمیدانم
که چرا باید ماند؟
که چرا باید بود؟
که چرا باید دید؟
آه, که چقدر تنهایم, چقدر اینجا سرد است, توی این کوچه دلتنگی من جای پای آفتاب کم است
و چقدر سخت است, که در این تنهایی،چشم براه هیچ کس, حتی سایه خویش هم نباشی
یادگار دوست
آنگاه که پاره پاره های دلم را میپوییدم،نیافتمش
"چقدر زود دیر می شود"
شبهای بارانیت را دوست دارم تهران
و
لحظه لحظه ترافیکت را نیز
تو برایم یادآور عشقی،یاد آور لحظه های جوانی دلم،لحظه هایی که دلم هنوز طعم تلخ زخم خوردن رو نچشیده بود،یاد آور کوچه گشت هایی.. حوسهای بی پایان جوانی،یاد آور
نگاه های مشکی مشکی از میان صدفی با مرواریدی درشت و سیاه،قامتی بلند باریک که از دل تاریکی مرا نمیجست....
مینگرید، با عطشی که بدنبال گمشده اش بود ......نه من
یاد آور رنگی به رنگ قهوه ای تیره،که گویای حقیقت ,پنهانی ...و....نیافتمش ،نجستمش...وحتی به گاهی عمیق که چرا عشق را نمیگوید،نپرسیدمشو
چه زود گذشت............آنگاه که .....دیر شد.
بگاه حادثه،چون شبی در میانهء شهری..... دور وغریب، به زیر نم بارانی, یاد کردم ..دمی از دیر باز...........
خوشم, از این یاد.........یاد آوری صدای خنده ای به زیر گردوده های گوشیه خسته... ی.... دلم.
زخم های کهنه دمی از یادم رفت...خنده زد دلم....حتی اگر آن مروارید سیاه در میان سپیده دم به من ننگرد ....ویا آوای خنده های بلند به گوش من نرسد، و....آن ....قهوهای تیره نام مرا بر خود نراند.......
و.......چقدر ....چقدر .....زود دیر میشود......... چقدر
نظرات ()
